فرفرههای رنگی در ظهر داغ تابستان با خیال آن بچه ها میرقصیدند
وقتی که بچه ها نفس نفس زنان از دویدن باز میایستادند آنها هم میایستادند.
این اولین درس زندگی است
که برای باز نایستادن
باید دوید و دوید ....
******************************************************
از پلههای بخش انکولوژی که بالا میروم، صدای قطرات بلئومایسین را که برای درمان تومورهای سرطانی ریه در رگهای فرشید چهل و دو ساله می دوند مرا سرگردان میکند. برق رفته است و پله ها را نفس زنان و بی وقفه بالا میروم. فرشید میگوید زندگیام را دارم یکجا میفروشم تا برای دو فرزند کوچکم آینده مبهمی را بخرم که بدون حضور من از سختیهایش عبور کنند. به سر بی مویش دستی میکشم. همه ذهنم پاک میشود. بی اختیار به چشمهای همسرش مینگرم که توان اشک ریختن ندارند و بچه هایش را میبینم که همین الان دارند در محوطه باصفای بیرون بخش بازی میکنند.
امشب تولد پویا است. جشن مفصل تولد یک سالگیاش. همه از 20 روز قبل برای این شب با شکوه دعوت شدهاند. از شش تا کوچه آنطرفترمیتوانی خانه را پیدا کنی. صدای ضرباهنگها فضا را میکوبند و جائی برای پارک کردن ماشین نیست. در میان هلهله و شادی پدرها و مادرها بچه های ناناز و مامانی با بغل بغل هدیه میآیند و شادند و چهرههایشان بشاش و خندان و فارغ از هر رنجی که شاید آمده اند همین یک امشب را بی دغدغه تا فردا با هم باشند و دستی بیفشانند و پای بکوبند و رها کنند حسهای ثقیل و وزین خود را که دائما به زمینمان چسبانده است .
نسرین خانم با سینه های درشت و لرزانش به استقبالمان میآید و ما هم میرویم که کم کم به فراموشی بسپاریم رنجهائی را هر روز از ما بزرگتر میشوند و در ما میزیند و تکثیر می شوند. میرویم تا خود را به این کوبشهای شاد بسپاریم تا امشب تولد ما باشد و احساس کنیم که هنوز چند ساعتی از تولدمان نگذشته است و به نسیان بسپاریم احساس خفگی و ملال آوری را که هر روز میخواهد مثل آبی از سر ما بگذرد و بعد ما را در بیابان بی انتهای بی آبی و تشنگی رهایمان کند و هرم آفتاب ما را بخار کند و ذراتمان را متلاشی کند بی آنکه حتی همسایمان بفهمد و وجدان خفته کسی بیدار شود و سراغمان را بگیرد و نگرانمان باشد.
شوهر ملوک خانم قبل از ورود به مجلش چنان سیاه مست است که جائی برای جامی دیگر نگذاشته است. بی وقفه نیشاش تا بناگوشش باز است و مستانه میرقصد و دائما جاهائی را موس موس میکند ولی ملوک خانم مثل اکوان دیو جلواش حاضر است و نگاهش را از این و آن میدزدد اما خودش با آن باسن عظیم الجثهاش چنان قری میدهد که پیر و جوان سوت میزنند. در این میان فقط فرشته جون فرصت یافته است تا دلی از عزا درآورد و چیزهائی را تجربه کند که تا دیروز فقط حسرتش را داشت.
در خنکای صبح و قبل از دمیدن آفتاب که باز میخواهد همه آتشاش را یکجا بر جانمان بریزد بیرون میزنیم و خود را به بستر نرم و سردی میسپاریم تا خستگی از پایمان بیرون کنیم تا فردا باز همان پلههای بخش انکولوژی را که فرشید با هزاران آرزوی کوچک و بزرگ خفته است بالا رویم و هر روز در مسیر برگشت و بر روی سنگفرش پیاده رو زندگی که سایبان های رنگی مغازههای کوچک و بزرگ سرمان را به فرودی ناخواسته فرمان میدهند پایین بیاوریم و در دل آرزو کنیم تا شاید بلئومایسین هم بتواند سلولهای سنگفرشی تومورهای ریه فرشید را پای درآورند و کودکانش را شانسی دوباره بدهد تا دستان پر مهر پدر را بگیرند که برایشان بستنی میخرد و بعد از ظهرها به پارک میبردشان و دوست دارند در جشن تولد چند سالگی پویا که حالا برای خودش مردی شده است بروند و فیفا بازی کنند.
+ نوشته شده توسط متین در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت
12:39 |