امروز صبح خیلی زود، چندین مورچه را با دستان خودم کشتم و با گازهای شیمیایی شبیه همان چیزی که صدها نفر آدم در حلبچه جان خود را از دست دادن، چندین مورچه دیگر را به این روش از بین بردم. این مورچه ها تا زیر لحاف ما نفوذ کرده بودند و کسی جلودارشان نبود که دست از این غنی سازی لشگری و کشوری بردارند و لذا ما نیز متوسل به زور شدیم و نتیجه آن شد که با دستانی آلوده بخاطر کشتن موجودات بی گناه به محل کار خود شتافتیم غافل از اینکه اگر قرار باشد گنهکاران به بهشت نروند، این بهشت میشد مثل همان سالهای دهه بیست یا سی که در خیابانهای محدود شهر اثری از ماشین به چشم نمیخورد بجز چند درشکهچی و گاریچی و ارابهچی و ...
چه دنیای کوچکی! چیزی در من فریاد میکشد مگر من از یک عنکبوت که برای شکم خالیاش مورچهای را صید میکندچه کم دارم، مگر من از یک رطیل زهردار که پر کردن شکم خالیاش به دنبال شکاری هوس آلود مثل مگسی چاق و چله و آبدار میگردد چه کم دارم؟ مگر من از رئیس ادارهام که برای جبران هزینه درمان نازاییاش و برای بالا بردن حقوقش به صدها ترفند، حقوق دلاری زیر دستش را بالا میبرد تا به این وسیله چیزی هم گیر او آید چه کم دارم؟ مگر من از فلان گوسفند چران که بهترین و مرغوبترین زمیناش را در لواسان و کاشانک و یا دماوند میفروشد تا آن را خرج تبلغات نمایندگی مجلس اش کند تا به این وسیله کمبودهای اجتماعی و مادی و فکریاش را با قبول شدن در انتخابات جبران کند چه کم دارم؟ و اصلا من حقیر و مورچه کش! که برای گذراندن شبی بی خارش بدون حضور مورچهها و پشهها متوسل به زور میشوم و از اسپریهای فلج کننده اعصاب حشرات بهره میگیرم چه کم از فلان راننده متقلبی دارم که مسافرش را با آبمیوه مسموم بیهوش میکند تا کیف پولش را سرقت کند؟
ما چه شکارچیهای قابلی هستیم ولی این را هیچوقت نتوانستم حالی کسانی کنم که خود را خیلی از ما بهتران میدانند و با گذاشتن ریشی و پشمی انبوه چنان به بارگاه باریتعالی خود را متصل میدانند که یادشان میرود بفهمند که تا دیروز همان علیرضای خودمان بودهاند که سوار موتور میشدند و با اشارهای بر سر زوجهای جوان و از همه جا بی خبر فرو میآمدند و آنان را به باد فحشهای ناموسی و بیغیرتی میگرفتند و مویی قیچی میکردند و بعدها که بزرگتر شدند دعای توسل و ندبه و عاشورا و کمیل میخواندند و بعدها توانستند در نهادهای مهم مملکتی پستهای خوب بگیرند به پشتوانه خدمتی که در گذشته برای اسلام و انقلاب کردند و به خاطر اهتمامی که برای شکستن پشت دشمنان خدا و اسلام ورزیدند. ولی کیست که نداند اینها هم همان رطیل و عنکبوتی بودند که مزد خود را جوری دیگر گرفتند تا به خیال خودشان به سر و سامانی برسند و کاری برای خودشان دست و پا کنند و زنی بگیرند و از این طوفان حوادث برای کلاهشان پشمی بیابند.
و چقدر سخت بود گفتن این حرفهایی که حالا مثل آب خوردن میماند ولی آنروزها راه نفسمان را میبست و گذشت ایام میبایست تا این حساسیتهای کور و بی فرجام از بین برود تا بتوان مثل گنجشکی جیکی برآورد و آرام گرفت!
من امروز چندین مورچه را با دستان خودم له کردم تا انتقام خودم و همسرم را گرفته باشم از این همه تاراجی که از غذاهای باقیمانده دیشب داشتند و هیچکس مرا از این اعدامهای خاموش و بی صدا در آن سحرگاهان نستود، چون تا جایی که من میدانم :
هیچکس را بخاطر ستاندن جانی ستایش نکردهاند هر چند به حق بوده باشد.
و هیچکس را بخاطر قساوتهای بی رحمانهاش پذیرا نشدهاند هر چند که جانش را به لب رسانده باشند.
و هیچ کس را بخاطر بر طرف کردن ظلمی که خود به عنوان ظالم بر جای آن نشسته است شکرگزار نبودهاند.
و هیچ کس را بخاطر بخشیدن روشنایی به سرزمینی که مردمانش کور بودهاند تحسین نکردهاند.
و هیچ کس را بخاطر پوشیدن لباسهای فاخری که همه عریانند تمجید نکردهاند.
و هیچ کس را بخاطر عشقی که او را به ترک دنیا و رفاه و لذائذ مادی ناگزیر ساخته است تحقیر نمیکنند.
و کسی را به خاطر نوشتن سطوری مثل خزعبلاتی که بر قلم این نویسنده رفته است شماتت نمیکنند چون درد را میفهمند و حال را میفهمند و روزگار را میشناسند و خوبی را میفهمند و حقارت را میفهمند و پوچی را لمس میکنند و بزرگی را میشناسند و تحقیر را حس میکنند و ...
و مرا هم میفهمند که وقتی در آن صبح زود چندین مورچه را در زیر انگشتان خود له میکنم قربته الی الله موجودی را نمیکشم تا به مال و منالی که شرحش گذشت برسم. و مرا میفهمند که هیچگاه از یک آدم متوسط ذرهای بالاتر نرفتهام، چون نه آن آدم زندانی و مغضوبی بودهام که بزرگی و عظمتم در زندانبانم عقده حقارت ایجاد کرده باشد و نه آدم آزاد و آزادهای بودهام که از سر تقصیرات چند مورچه بیگناه گذشته باشد که در آن صبح زود طعمهای به لانه میبردهاند...
قبول دارم که نوشتن و درست نوشتن و رعایت مسائل گرامری را کردن و حق مطلب را ادا کردن و طرف مخاطب را جوری درگیر کردن و تحت تاثیر قرار دادن، یک هنر است ولی این هنر بیشتر به یک حرفه میماند تا مثلا سرودن شعری ناب و یا غزلی که هیچ امیر و سلطانی در خلق آن دخالت ندارند و برای شبهای شعر سلاطین آماده نشدهاند تا خدای ناکرده صلهای بگیرند و آفرین و به به و چهچهی از اطرافیان حضرت آقا بشنوند که فقط یک تار و تنبک کم دارد و شهرزاد قصه گو و ایضا قر تو کمری که برای حضار قر آنچنانی بدهد و در خلوت سلطان قر و فر دیگری از خود بروز دهد و او را به فیض اکمل برساند.
فرق یک عریضه بلند بالا و مطالب گنجانده شده در آن که دل سنگ قاضی را هم آب میکند، با آن نوشتههای بی مزد و منت و بی اجر قربی که کمتر کسی از بودن و نبودنش آگاه میشود در همین است.
اگر روزی از یکی از همین فرمایشی نویسهایی که عمری برای کسب یک لقمه نان قلم زدهاند، بخواهید که از خودشان و از عمر کتابتشان و از حرفهای دلشان چیزی بنویسند براستی چه خواهند نوشت؟
همچون زبان گویای پدرهایی شدهام که به میانسالی رسیدهاند و در آستانه بازنشستگی. بچههایشان بزرگ شدهاند و کنکور دادهاند و میخواهند به دانشگاه یا سربازی بروند و یا اگر دخترند به بلوغ جسمی و فکری رسیدهاند و میخواهند ازدواج کنند و برای همیشه از این لانه بپرند.
اگر خوشبخت باشم مثل پدرم خواهم بود که در پنجاه و سه سالگی یک دخترش ازدواج کرده بود و یک پسر دانشجو داشت و یک پسر دیپلم گرفته داشت که در دنیای سرد و عبوس آنروزها خواب های رنگی می دید و یک بام پر ستاره برای پرواز داشت و یک دل بی رحم برای دل کندن از مادری که به فکر شام و نهارش بود و از پدری که از این خداحافظی زود هنگام، غرورش راه را بر بدرقه اشکهایش می بست.
زندگی جاری است هچنان که بوده و هست و حالا که آن پدرها نیستند و آن چشم های نگران مادر را خاک سرد و تیره ایام پر کرده است، نقش همان پدر یا مادری را بازی می کنم که می دانم بچه ها در پی کار خود خواهند رفت و درجا نمی زنند و در یک جا نمی مانند و به دنبال فردایی روشنتر و شادتر هستند و ما نه آنقدر خودخواهیم که این پرندگان تازه پر و بال درآورده را به لانه سرد و خشک و بی روح و سالخورده خود پایبند کنیم و نه آنقدر بی رحم و سنگدلیم که آیندهشان و افق دیدگاهشان را رصد نکنیم و آنان را از رسیدن به آرمانها و آرزوهایشان باز داریم!
ما یک آدم شیشهای داریم
شاید هم دو تا
اینها شفاف نیستند
اینها نه دوجدارهاند و نه رفلکسی و نه جیوهای
اینها حتی به درد نمای ساختمان هم نمیخورند
اینها به درد شیشه آکواریوم هم نمیخورند
اینها فقط شیشهای اند!
مات و کدر و غالبا جو گیر،
یکی جو "پلیس" میگیرد و یکی جو "سگ"
آن یکی در خیالش از پلیس میگریزد
و آن یکی با سگش از دست سگ دزدها
این شیشهای ها در یک چیز مشترکند:
در یک زندگی سگی
و در یک زندگی پر از تعقیب و گریز.
در یک زندگی بی حامی!
جایی که پدر حضور ندارد
و مادر منفعل!پدر مرحومم بعد از چندین بار سفر حج تمتع و عمره بصورت منفرد و یا به اتفاق مادر مرحومم تازه دارد میگوید که این راه حج رفتن برای چیست؟ آیا بهترین حج، بخشش مال به ایتام و مستمندان و انفاق به نزدیکان و خویشاوندان نیست که نیازمندند و ...
با خودم می گویم که پدرم! حالا؟! حالا که ما علاقمند به حج شدهایم و میخواهیم عمره مفرده بجا آوریم و بر گرد خانه خدا بچرخیم و سعی صفا و مروه کنیم و مویی کوتاه کنیم و ناخنی بگیریم و نماز نساء بخوانیم و به بازار "بن داوود" برویم و دلارهایمان را خرج کنیم و "شاورما" و نوشابه بخوریم به مبلغ پنج ریال و شب را تا به صبح در مسجدالحرام به سر آوریم و یاد رسول خدا و ابراهیم و هاجر و اسماعیل بکنیم و در هنگام طواف، نسیم خنک حجر اسماعیل را با تمام وجودمان حس کنیم و خدایمان را به تضرع و زاری بخوانیم و از او استعانت بجوییم و طلب رحمت و بخشش نماییم و قبل از همه اینها در مسجد شجره محرم شویم و حوله بر خود بربندیم و دمپایی بپوشیم و از همه تفاخرهای اجتماعی و فردی خود را پاک و منزه گردانیم و فراموش کنیم که ما هم در شهر خود کسی بودهایم که در هنگام عبور از خیابانهای شلوغ شهر، آشنایان کلاه از سر برمی دارند و به ما احترام می گذارند و ما با گوشه چشم به آنان فهمانده ایم که مثلا صبح بخیر و حرمت و فاصله مان را تا آخر عمرمان با آنها در حد یک فاصله ایمن حفظ کردهایم و تا آخر.
چه بیهوده فکر کردیم که خدایمان در همین خانه سیاه مکعب شکل که دامن آن را کمی بالا زده اند تا ساقهای عریان خدا را بی پرده ببینند و هر کس که مایل به دیدار اوست باید این همه راه را به این دیار بشتابد و با علوم و فنون دقیق ملای شیعه و مفتی وهابی از خط شروع مسابقه طواف، شروع به چرخیدن کند و هنگامی که آنقدر چرخید که یادش رفت برای چه اینهمه میچرخد به چراغ سبز و نه خط پایان مسابقه، بنگرد و آنگاه به خود آید که "حاجی!" مسابقه به پایان رسید!
چقدر برای مومنین همه چیز مهیاست و لبخند رضایت بخش حاج آقای کاروان که موذیانه با چشمهایش می خندد و مومنین را برای لذتی جسمانی و روحانی به نماز نساء می خواند تا مطابق با آخرین متد شرع انور، بتوانی این لیله القدر را به نحو احسن دلی از عزا درآوری و عیال از دست رفته ات را دوباره پیدا کنی و معاشقه و مغازله را اینبار نه با خدایت، بلکه با عیال دوباره حلال شدهات بعد از ساعتها حرام شدن که به اندازه یک عمر میمانست از نو آغاز کنی و خدایت را شاکر باشی که با این شل و سفت کردن ریسمان الهی، از نعمات مادی چه حظی روحانی خواهی برد و تو همچنان بیهوده می چرخی و می چرخی و می چرخی تا این خواب از سرت می پرد. و ساعتات زنگ میزند که ای بی خبر خفته به راه! برخیز که دارد دیر میشود و مترو شلوغ میشود و رئیسات غرغر میکند و برگه مرخصیات را به اکراه امضاء میکند.
و تو هنوز داری میان این سایه روشنهای عقل و جنون مانند آونگی دیوانه وار پیچ و تاب میخوری و نمی دانی که آیا خدایت از سر دیوار صبح، دارد تو را سرک میکشد یا رئیس ات! که تمام شب را خواب ترسیم کردن جدولی میبیند که تو باید آن را تهیه کنی و تو هنوز به هیچ کجا متصل نشدهای که نه خدایت را داری و نه رئیس ات را و نه کارت را و نه آغوش گرم همسرت را و نه دلی رها شده در شوق معبودی که این همه را را به هوای او دویده و چرخیده ای!!
زندگی ام آه بلندی است
به بلندای قامت پدری که ایستاده مرد.
و دختری که سر بالین کتاب خوابید.
و پسری که نیمه پنهانم بود.
و همسری که از بودنم بزرگتر شد.
و خواهری که مادرم شد.
چه زود تمام شد
هر کس را یکبار مهلت زندگی داده اند!!
آن سالها کتابی چاپ شده بود به نام "یک بستر و دو رویا". اگرچه الان چیزی از محتوی آن کتاب تاریخی بخاطرم نمانده است جز نام روی جلد آن و معنی زیبا و لطیفی که دستمایه و انگیزه نوشتن این مطلب گردید ، اخیرا کتابی را بصورت pdf خواندم به نام "قدمت روی چشم" نوشته سرژ میشل.
او در این کتاب الکترونیکی که مانند خیلی دیگر از نویسندگان وطنی نتوانسته و نمیتواند مجوز انتشار از وزارت معظم "گشت ارشاد" بگیرد در قالب یک خبرنگار و اصلا آدمی که از جنس فرهنگ ما نیست و اصالتا فرانسوی است ولی عاشق ایران و مشرق زمین، سفری به ایران کرده است و از شمال و جنوب و شرق و غرب از تهران و بوشهر و طبس و سنندج و ... بازدید کرده است. او هم از این "بستر" پهناور، چه "رویاهای" شیرینی را عیان دیده است. او مانند دوربینی بی طرف، حتی به بازارهای هزار تویه خودمان در این شهر شلوغ سرک کشیده است و از تابلوفرشهایی دیدن کرده است که عکسهای عریان و یا نیمه عریان زنان شرقی را با ابریشم توسط هنرمندان غیور و متعصب تبریزی! بافتهاند که تا به امروز من به عنوان یک ایرانی علاقمند به هنر فرش بافی، از وجود تنوع این قالیچههای زیبا و بی ناموس، بی خبر بودهام!!
یکی از نکات جالب و پند آموز این کتاب، تکرار همان داستان و یا قصه دیرینهای است که در سی سال اخیر بدجوری به آن عادت کردهایم و آن را همه نویسندگان و شعرا و عاشقان این آب و خاک به هر نحوی که توانستهاند بخوبی بیان کردهاند به این مضمون که در لابلای این حوادث تلخ و شیرین و این فرهنگ جا افتاده برای مردمش، لایههای دیگری هم در جریان است و پدیدهای به نام دوروئی که در یک کلمه من به آن "نقاب" میگویم.
اینکه من دزد و کلاهبردار صبح از خانه بیرون میزنم و برای بدست آوردن طعمه و شکاری که بدجوری باعث ترشح اسید معدهام شده است خودم را یک حقوقدان و یا یک "بیزینس من" تمام عیار جا میزنم و یک کیف سامسونت بدست میگیرم و علاوه بر چند ورق پاره نصف نان بربری را در آن جا میدهم ولی قیافه حق به جانب میگیرم و طرف مقابلم را با چند کلمه قلمبه سلمبه مسحور میکنم و برایش نقشه میکشم تا روزی در موعدش گوشت و استخوانش را یکجا به نیش کشم و یا اینکه من یک لا قبای بی چیز، خودم را یک شاعر و عارف جا میزنم و دو خط شعر از جامی و حافظ و ایضا سهراب سپهری میخوانم و طرف را سر کوچه گیر میاندازم و مخش را میزنم و از ادبیات و هنر و فلسفه و اینجور چیزها برایش به هم میبافم و وقتی اعتماد طرف را بخوبی جلب کردم یک وام حسابی از او درخواست میکنم و چک تضمیناش را از همسایهام میگیرم و او را یک عمر گرفتار بانک و صندوق میکنم ، از جنس بعضی از مطالبی است که این کتاب الکترونیکی ذهنم را به خود مشغول ساخته است .
سطرهایی از این کتاب مرا بدجوری بر سر یک دوراهی قرار میدهد که هیچ چیزی را در همان سطحی که اتفاق میافتد باور نکنم چون اگرفیالمثل بزرگترین هیئتی در روز عاشورا از محله مجیدیه تهران به راه میافتد و با علم چهل تیغهاش خیابان چهل و پنج متری را بند میآورد اما در عین حال همین محله، بهترین عرقهای دست ساز را تولید که غم حسین و یارانش را برای یکسال دیگر از دلت میزداید و یا اینکه چند محله پایینتر دو برادر ریش و پشم دار مسالمت آمیز در کنار یکدیگر زندگی میکنند که یکی قربتالی الله با اشاره مافوق، بر ترک موتورش میپرد و باطوم میزند و تیزی میکشد و زلف به قیچی میبرد ولی برادرش پنهانی و در غیاب برادرش که برای قضای حاجت بیرون رفته است از همه اینها اعلام برائت میکند و استغفار میطلبد بی آنکه برادرش آگاه باشد.
آنروز که از جلوی سفارت انگلیس میگذشتم دیدم که بعد از حمله نیروهای خودی و البته خودسر، حفاظ امنیتی به دور آن کشیدهاند که یعنی ای استعمارگر پیر ما تو را از شر مهاجمان حفظ کردهایم و ... و کیست که باور کند این حرفها را چون که ورای این داستانها، قصه دیگری هم در زیر پوست این دیار شبزده در جریان است و این واضحترین و آشکارترین پیامی بود که در این کتاب 444 صفحهای آنچنان تلائلو و روشنی داشت که داشت حالم از خودم و لایه لایه زندگی کردنم به هم میخورد و چارهای نبود جز آنکه خودم را باید دلداری میدادم که هر پدیدهای ریشهای دارد و این ریشهها آنقدر عیاناند که کمتر کسی است نداند که باید از این جو استحمار شده، بیرون آمد و رو راست زندگی کرد تا این نقاب که حالا از جنس صورتمان شده است، چون چرکی کثیف و مذموم از ما بریزد تا هویت واقعیمان آشکار شود.
دیروز به طور اتفاقی وبلاگ "بهنود" را میدیدم. چقدر افسوس خوردم به حال خودم و یا سایر دوستانم که با دست خالی و با انگشت و پنجه و ناخن باید آب از دل کویر بیرون بکشند و در شوره زار درختی بنشانند و با اشک چشم آبش دهند و بزرگش کنند و در آخر بگویند که ما درختی برآوردیم از دل کویر!
دنیای فراخ و بی مرز آنسو کجا و دنیای وهم و خیال و کاملا ذهنی و بدور از واقعیتهای ملموس این سو کجا؟! نگارخانههای فراوان و فیلمهای بی سانسور و بی حد و مرز آنسو کجا و سگ دو زدنهای یک نویسنده معروف اینجا که برای چاپ کردن کتاب تازه نوشتهاش به هر خس و خاشاک دولتی متوسل شده است که حالا تا "کلنل" من نمرده است بیایید و مجوز انتشار آن را بدهید در این سوی دنیا کجا؟!
دنیای وسیع علم و علم آموزی آنسو کجا و هزینه کلان شکستن پیپت یا بورت دختر دانشجویم که پولش را باید به حساب دانشگاه واریز کنم کجا؟!
دنیای فراخ تحقیق و تتبع در مدرنترین کتابخانهها و مراکز علمی و آموزشی آنها کجا و کتابخانه حقیر و فقیر و چند قفسهای شرکت ما کجا که رئیس وقت امور اداریامان به اصرار میخواست زوائد آن را به دور اندازیم کجا؟!
پدر بزرگی داشتم که در عصر آهن و زغال مدرسهای ساخت به سبک و سیاق امروزی که بچهها به جای نشستن بر روی گلیم و جاجیم و بازکردن قرآن بر روی رحلهای چوبی و آکورد گرفتن بر طبق آیات قرآنی، مدرسهای تاسیس کرد که نیمکت داشت و تخته سیاه داشت و گچ داشت و معلمهای متعدد داشت و زنگ تفریح داشت و ....
و این تازه دوران شروع عصر مدرن و جدیدی بود که داشت مثل یک مار از خود پوست میانداخت و آدمی نو میشد و از گذشتههای نکبت بارش منخلع میشد و به کسوتی جدید در میآمد تا آنکه نفخهای در این سوی جهان پیچید و همه مردگان از قبر برخاستند و روز از نو روزی از نو آغاز شد و همگان بار بر شتران بستند و از دروازه شمیران رو به سوی دروازه عراق آوردند و تمدن و تجدد را یکسره به فراموشی سپردند و زمان و مکان خویش را یکسره از یاد بردند و ما را به همان وادی قبلی برگرداندند که پدرانمان با سنگ چخماق شعله بر میافروختند و فرزندانمان در پی آهوان تیزپا برآمده بودند.
خوشا به حال آقای بهنود که دنیای جدید و تکثیر شوندهاش هنوز مجالی برای تازه نوشتن و بروز نوشتن را برایش باقی گذاشته است نه ما که باید خودمان چیزی را علیرغم همه این محدودیتها خلق کنیم و پرورشش دهیم و بزرگش کنیم و نان و آبش بدهیم و پروارش کنیم که تازه معلوم نیست آنچه میگوییم لاطائلات است یا حرف راست و قابل شنیدن!
مادر بزرگ آلزایمر دارد. او در سن هشتاد و هشت سالگی هنوز سراغ مادرش را میگیرد. او از نوهاش میخواهد که او را به خانه مادرش ببرد. مادر او بیست و چند سال است که مرده است. مادر این مادر بزرگ هم مثل فرزندش بیماری فراموشی داشت.
فراموشی نعمتی است که خداوند آن را به کسانی هبه میکند که میخواهند همه چیز را فراموش کنند اما به نظر من درد آدمها در به یاد آوردن است نه در فراموشی!
من مردی را میشناسم که هر روز در حقاش دعا میکنم که به فراموشی دچار شود. اما او هیچوقت هیچ چیز را فراموش نمیکند. او رنگ لباس سبز نوهاش را در بیست و دو سال قبل هنوز به خاطر دارد. او هنوز چند جعبه سیب درشت و آبدار و چند گونی پرتقال را که برای میهمانان ناخوانده و مقیم خانهاش آورده بود فراموش نمیکند. او در به یاد آوردن خاطرات تلخ و پوسیدهای که نسلهایی بعد از آن مردهاند هنوز ذهنش مثل یک ساعت که تازه کوکش کردهاند همچنان دقیق و بی اشتباه کار میکند.
این مرد داماد همان مادر بزرگ است و من مثل خبرنگاری هستم که میخواهد همه چیز را بنویسد و از هر صحنهای عکس بگیرد و آن را در قاب کوچک این روزگار جا دهد تا اگر روزی خدای ناکرده مثل مادر بزرگ شد همه چیز را از یاد نبرد و اگر مثل داماد آن مادر بزرگ شد جانش را بیهوده از غم و اندوه نفرساید و بر رنجهای کوچک و سطحی همین آدمهایی که عمری مثل یک کرم بر سطح ناهموار زندگی لغزیدهاند عمرش را به بیهودگی نگذراند.
چه رسم خوشایندی است این سالنامهها و ویژه نامههایی که بعد از هر سالی که سر همه گذشتهاند، کهنهها را نو میکنند و یادآور خاطرات روزها و ایامی میشوند که بعضی همچون جان کندن مریضهای محتضری میمانند که نه میروند و نه میمانند و بعضی چون آب روان و خوشگوار چنان از حلقوم خشکیده و عطشناک یک تشنه لب فرورفتهاند که از شوق فرونشاندن آن عطش، خود آب را به فراموشی سپردهاند.
این کارنامه چقدر مثل اعلام نمرات دانشجویان در یک روز معین میماند که آن را مثل روزنامههای دیواری به در و دیوار دانشگاهی میچسبانند که وقتی به سراغ آن میروی تازه دلت نمیآید که اسمت را پیدا کنی و دل و جراتش را نداری که نمرهات را ببینی.
حوادث میمون و نامیمونی که از سر یک سال میگذرند از سیاست و اقتصادش گرفته تا علم و هنر و اجتماعش فقط این حسن را دارد که گاهی مثل یک تلنگر به یادت میآورد که ایام چگونه گذشت و چرا گذشت و چه چیز بر جای خواهد ماند و اصلا تو کجا ایستادهای و حوادث و اتفاقات چگونه میآیند و چگونه میگذرند و تو باید چه بکنی و چه واکنشی نشان دهی و ...
اما این یادآوری خودش هزار جور است که اگر کیهانیست باشی و بخواهی ورود در مسائل سیاسی و اجتماعی آنچه گذشت بکنی فقط باید حالیت کنند که خدا یکی است و رهبر یکی است و دشمن یکی است و پل صراط یکی است و آنکه از این پل نازک و برندهتر از زبان مدیر مسسئولش درقعر حضیض فرو افتد همان آقا مجید خودمان است که فقط تیتر روزنامههای شرق و اعتماد را میخواند و زیر چشمی تیترهای دشمن شکن کیهان را هم نگاه میکند.
اما اگر قراربود خدا در فهم تنگ من و تو قرار بگیرد و هیچ درک و فهمی ورایش قرار نگیرد، میشد همان حسن آقای نجار خودمان که ملاک خوبی و زشتی و پلیدی و پاکیاش همان تفسیرهای خداگونه بازجویی میشد که پروژه تواب سازیاش جز به قتل و جرم و جنایت منتهی نمیشد که ویژه نامه آن هم مثل آهی بر دل ماند و هرگز برنیامد.
ولی من فارغ از این حرفها فقط دل بستهام به تنگ ماهی بلور کوچک و سادهای که یک پسر بچه شیطان و دوست داشتنی، دم ماهی تپول خود را از شوق شکاری که برای او دست نیافتنی بود قطع کرده بود.
اما این چه بهاری است که مرا به دنبال خودش میکشاند و قبل از آنکه من متوجه جوانه برآوردن برگ درختان باشم و بزرگ شدن جوجه کلاغها و گنجشکهایی که دور از چشم من و تو و بی رخصت من و تو سر از تخم برآوردهاند و دارند بزرگ میشوند و درختان تازه رسته گز و تاق در یک نجوای پنهانی و سری و مرموز، از پدران و مادران خود سر ماندن و ریشه برآوردن و طاقت آوردن و سکوت کردن و سوختن و تحمل کردن را در کویر میآموزند که تابستانش جگر سوز و زمستانش استخوان سوز، بی آنکه اجازه و رخصتی بگیرند از من و مایی که فقط بیست و نه اسفند را میفهمیم و یک روز مانده به عید را و تعطیلی را و آجیل و تخمه و خرید شب عید را و ناهار درست کردن روز اول را و دعوت میهمانان ناخوانده و خوانده را و تبریک عید را و پاسخ اس ام اس های تکراری و از سرواکنی را و به یاد آوردن پدری که عمود و خیمه این چادر درهم ریختهای که حالا نیست تا دستی در جیب برد و پاکتهای از قبل آماده شده را که بر روی آن نوشته است تقدیم به پسر عزیزم ح.م و یا م.م که سال نو مبارک و مبلغی شایسته و درخور دل پاکش در داخل آن بگذارد و سالی را از سر وا کند تا سالی دیگر که بر همین روش آنهایی را هم که از راه دور به نزد او شتافتهاند راضی کند.
اما خوشا به حال ماهیهای چاق و تنبل این کاسه گدایی عید که بیانگیزهتر و یا عاقلتر از آنند که بخواهند حتی در یک حوض بزرگ پر آب به نشاط درآیند.
من دغدغههای یک ماهی را که فقط به آب میاندیشد میدانم. من دغدغههای جوجه کلاغی را فقط در فکر برداشتن کالباسهای خرد شده برای گربههای تنبل و بی عرضه در یک روز صبح سرد پاییزی که در مسیر راهم است، میدانم. من نگرانیهای نامه رسان همیشه زخمی را که هر روز با موتورش حادثهای برایش پیش میآید برای یکسال دیگر ماندن و رسیدن به سن بازنشستگی میفهمم. من انتظار روزهای پایانی عمر کسی را که هر نوروز وصیت نامه شفاهیاش را برای بچههایش واگو میکند میفهمم. من انتظار روزهای سپری شده کسی را که دهها خزان و بهار بر عمر او رفته است و بر نگین کلاه هیچ پادشاهی هم دل نبسته است میدانم.
من خود از جنس بهاری شدهام که میدانم در سیلی اولین باد خزانی که بر بوستان دلها میوزد از جنس آرزوهای باغبانی میشوم که دیوار کاهگلی باغش را آنقدر بالا میبرد تا دست تطاول هیچ کودکی نتواند سر از سر باغش در فصل بهاری که رویش رگبرگهایش، معجزه آب و باد و خاک و سر دانای رازدار جهان است، درآورد.