تبليغاتX
انگاره‌ها

امروز صبح خیلی زود، چندین مورچه را با دستان خودم کشتم و با گازهای شیمیایی شبیه همان چیزی که صدها نفر آدم در حلبچه  جان خود را از دست دادن، چندین مورچه دیگر را به این روش از بین بردم. این مورچه ها تا زیر لحاف ما نفوذ کرده بودند و کسی جلودارشان نبود که دست از این غنی سازی لشگری و کشوری بردارند و لذا ما نیز متوسل به زور شدیم و نتیجه آن شد که با دستانی آلوده بخاطر کشتن موجودات بی گناه  به محل کار خود شتافتیم غافل از اینکه اگر قرار باشد گنهکاران به بهشت نروند، این بهشت می­شد مثل همان سالهای دهه بیست یا سی که در خیابانهای محدود شهر اثری از ماشین به چشم نمی­خورد بجز چند درشکه­چی و گاریچی و ارابه­چی و ...

چه دنیای کوچکی! چیزی در من فریاد می­کشد مگر من از یک عنکبوت که برای شکم خالی­اش مورچه­ای را صید می­کندچه کم دارم، مگر من از یک رطیل زهردار که پر کردن شکم خالی­اش به دنبال شکاری هوس آلود مثل مگسی چاق و چله و آبدار می­گردد چه کم دارم؟ مگر من از رئیس اداره­ام که برای جبران هزینه درمان نازایی­اش و برای بالا بردن حقوقش به صدها ترفند، حقوق دلاری زیر دستش را بالا می­برد تا به این وسیله چیزی هم گیر او آید چه کم دارم؟ مگر من از فلان گوسفند چران که بهترین و مرغوبترین زمین­اش را در لواسان و کاشانک و یا دماوند می­فروشد تا آن را خرج تبلغات نمایندگی مجلس ­اش کند تا به  این وسیله کمبودهای اجتماعی و مادی و فکری­اش را با قبول شدن در انتخابات جبران کند چه کم دارم؟ و اصلا من حقیر و مورچه کش! که برای گذراندن شبی بی خارش بدون حضور مورچه­ها و پشه­ها متوسل به زور می­شوم و از اسپری­های  فلج کننده اعصاب حشرات بهره می­گیرم چه کم از فلان راننده متقلبی دارم که مسافرش را با آبمیوه مسموم بیهوش می­کند تا کیف پولش را سرقت کند؟

ما چه شکارچی­های قابلی هستیم ولی این را هیچوقت نتوانستم حالی کسانی کنم که خود را خیلی از ما بهتران می­دانند و با گذاشتن ریشی و پشمی انبوه چنان به بارگاه باریتعالی خود را متصل می­دانند که یادشان می­رود بفهمند که تا دیروز همان علیرضای خودمان بوده­اند که سوار موتور می­شدند و با اشاره­ای بر سر زوجهای جوان و از همه جا بی خبر فرو می­آمدند و آنان را به باد فحش­های ناموسی و بی­غیرتی می­گرفتند و مویی قیچی می­کردند و بعدها که بزرگتر شدند دعای توسل و ندبه و عاشورا و کمیل می­خواندند و بعدها توانستند در نهادهای مهم مملکتی پست­های خوب بگیرند به پشتوانه خدمتی که در گذشته برای اسلام و انقلاب کردند و به خاطر اهتمامی که برای شکستن پشت دشمنان خدا و اسلام ورزیدند. ولی کیست که نداند اینها هم همان رطیل و عنکبوتی بودند که مزد خود را جوری دیگر گرفتند تا به خیال خودشان به سر و سامانی برسند و کاری برای خودشان دست و پا کنند و زنی بگیرند و از این طوفان حوادث برای کلاهشان پشمی بیابند.

و چقدر سخت بود گفتن این حرفهایی که حالا مثل آب خوردن میماند ولی آنروزها راه نفسمان را می­بست و گذشت ایام می­بایست تا این حساسیت­های کور و بی فرجام از بین برود تا بتوان مثل گنجشکی جیکی برآورد و آرام گرفت!

من امروز چندین مورچه را با دستان خودم له کردم تا انتقام خودم و همسرم را گرفته باشم  از این همه تاراجی که از غذاهای باقیمانده دیشب داشتند و هیچکس مرا از این اعدام­های خاموش و بی صدا در آن سحرگاهان نستود، چون تا جایی که من می­دانم :

هیچکس را بخاطر ستاندن جانی ستایش نکرده­اند هر چند به حق بوده باشد.

و هیچکس را بخاطر قساوت­های بی رحمانه­اش پذیرا نشده­اند هر چند که جانش را به لب رسانده باشند.

و هیچ کس را بخاطر بر طرف کردن ظلمی که خود به عنوان ظالم بر جای آن نشسته است شکرگزار نبوده­اند.

و هیچ کس را بخاطر بخشیدن روشنایی به سرزمینی که مردمانش کور بوده­اند تحسین نکرده­اند.

و هیچ کس را بخاطر پوشیدن لباسهای فاخری که همه عریانند تمجید نکرده­اند.

و هیچ کس را بخاطر عشقی که او را به ترک دنیا و رفاه و لذائذ مادی  ناگزیر ساخته است تحقیر نمی­کنند.

و کسی را به خاطر نوشتن سطوری مثل خزعبلاتی که بر قلم این نویسنده رفته است شماتت نمی­کنند چون  درد را می­فهمند و حال را می­فهمند و روزگار را می­شناسند و خوبی را می­فهمند و حقارت را می­فهمند و پوچی را لمس می­کنند و بزرگی را می­شناسند و تحقیر را حس می­کنند و ...

و مرا هم می­فهمند که وقتی در آن صبح زود چندین مورچه را در زیر انگشتان خود له می­کنم قربته الی الله موجودی را نمی­کشم تا به مال و منالی که شرحش گذشت برسم. و مرا می­فهمند که هیچگاه از یک آدم متوسط ذره­ای بالاتر نرفته­ام، چون نه آن آدم زندانی و مغضوبی بوده­ام که بزرگی و عظمتم در زندانبانم عقده حقارت ایجاد کرده باشد و نه آدم آزاد و آزاده­ای بوده­ام که از سر تقصیرات چند مورچه بیگناه گذشته باشد که در آن صبح زود طعمه­ای به لانه می­برده­اند...

+ نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 14:50  توسط متین 

قبول دارم که نوشتن و درست نوشتن و رعایت مسائل گرامری را کردن و حق مطلب را ادا کردن و طرف مخاطب را جوری درگیر کردن و تحت تاثیر قرار دادن، یک هنر است ولی این هنر بیشتر به یک حرفه میماند تا مثلا سرودن شعری ناب و یا غزلی که هیچ امیر و سلطانی در خلق آن دخالت ندارند و برای شب­های شعر سلاطین آماده نشده­اند تا خدای ناکرده صله­ای بگیرند و آفرین و به به و چهچهی از اطرافیان حضرت آقا بشنوند که فقط یک تار و تنبک کم دارد و شهرزاد قصه گو و ایضا قر تو کمری که برای حضار قر آنچنانی بدهد و در خلوت سلطان قر و فر دیگری از خود بروز دهد و او را به فیض اکمل برساند.

فرق یک عریضه بلند بالا و مطالب گنجانده شده در آن که دل سنگ قاضی را هم آب می­کند، با آن نوشته­های بی مزد و منت و بی اجر قربی که کمتر کسی از بودن و نبودنش آگاه می­شود در همین است.

 اگر روزی از یکی از همین فرمایشی نویس­هایی که عمری برای کسب یک لقمه نان قلم زده­اند، بخواهید که از خودشان و از عمر کتابتشان و از حرف­های دلشان چیزی بنویسند براستی چه خواهند نوشت؟

+ نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 15:35  توسط متین 

همچون زبان گویای پدرهایی شده­ام که به میانسالی رسیده­اند و در آستانه بازنشستگی. بچه­هایشان بزرگ شده­اند و کنکور داده­اند و می­خواهند به دانشگاه یا سربازی بروند و یا اگر دخترند به بلوغ جسمی و فکری رسیده­اند و می­خواهند ازدواج کنند و برای همیشه از این لانه بپرند.

اگر خوشبخت باشم مثل پدرم خواهم بود که در پنجاه و سه سالگی یک دخترش ازدواج کرده بود و یک پسر دانشجو داشت و یک پسر دیپلم گرفته داشت که در دنیای سرد و عبوس آنروزها خواب های رنگی می دید و یک بام پر ستاره برای پرواز داشت و یک دل بی رحم برای دل کندن از مادری که به فکر شام و نهارش بود و از پدری که از این خداحافظی زود هنگام، غرورش راه را بر بدرقه اشک­هایش می بست.

زندگی جاری است هچنان که بوده و هست و حالا که آن پدرها نیستند و آن چشم های نگران مادر را خاک سرد و تیره ایام پر کرده است، نقش همان پدر یا مادری را بازی می کنم که می دانم بچه ها در پی کار خود خواهند رفت و درجا نمی زنند و در یک جا نمی مانند و به دنبال فردایی روشنتر و شادتر هستند و ما نه آنقدر خودخواهیم که این پرندگان تازه پر و بال درآورده را به لانه سرد و خشک و بی روح و سالخورده خود پایبند کنیم و نه آنقدر بی رحم و سنگدلیم که آینده­شان و افق دیدگاهشان را رصد نکنیم و آنان را از رسیدن به آرمانها و آرزوهایشان باز داریم!

+ نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 22:45  توسط متین 

ما یک آدم شیشه­ای داریم

شاید هم دو تا

اینها شفاف نیستند

اینها نه دوجداره­اند و نه رفلکسی و نه جیوه­ای

اینها حتی به درد نمای ساختمان هم نمی­خورند

اینها به درد شیشه آکواریوم هم نمی­خورند

اینها فقط شیشه­ای اند!

مات و کدر و غالبا جو گیر،

یکی جو "پلیس" می­گیرد و یکی جو "سگ"

آن یکی در خیالش از پلیس می­گریزد

و آن یکی با سگش از دست سگ دزدها

این شیشه­ای ها در یک چیز مشترکند:

در یک زندگی سگی

و در یک زندگی پر از تعقیب و گریز.

در یک زندگی بی حامی!

جایی که پدر حضور ندارد

و مادر منفعل!
+ نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 16:54  توسط متین 

پدر مرحومم بعد از چندین بار سفر حج تمتع و عمره بصورت منفرد و یا به اتفاق مادر مرحومم تازه دارد می­گوید که این راه حج رفتن برای چیست؟ آیا بهترین حج، بخشش مال به ایتام و مستمندان و انفاق به نزدیکان و خویشاوندان نیست که نیازمندند و ...

با خودم می گویم که پدرم! حالا؟! حالا که ما علاقمند به حج شده­ایم و می­خواهیم عمره مفرده بجا آوریم و بر گرد خانه خدا بچرخیم و سعی صفا و مروه کنیم و مویی کوتاه کنیم و ناخنی بگیریم و نماز نساء بخوانیم و به بازار "بن داوود" برویم و دلارهایمان را خرج کنیم و "شاورما" و نوشابه بخوریم به مبلغ پنج ریال و شب را تا به صبح در مسجدالحرام به سر آوریم و یاد رسول خدا و ابراهیم و هاجر و اسماعیل بکنیم و در هنگام طواف، نسیم خنک حجر اسماعیل را با تمام وجودمان حس کنیم و خدایمان را به تضرع و زاری بخوانیم و از او استعانت بجوییم و طلب رحمت و بخشش نماییم و قبل از همه اینها در مسجد شجره محرم شویم و حوله بر خود بربندیم و دمپایی بپوشیم و از همه تفاخرهای اجتماعی و فردی خود را پاک و منزه گردانیم و فراموش کنیم که ما هم در شهر خود کسی بوده­ایم که در هنگام عبور از خیابانهای شلوغ شهر، آشنایان کلاه از سر برمی دارند و به ما احترام می گذارند و ما با گوشه چشم به آنان فهمانده ایم که مثلا صبح بخیر و حرمت و فاصله مان را تا آخر عمرمان با آنها در حد یک فاصله ایمن حفظ کرده­ایم و تا آخر.

چه بیهوده فکر کردیم که خدایمان در همین خانه سیاه مکعب شکل که دامن آن را کمی بالا زده اند تا ساقهای عریان خدا را بی پرده ببینند و هر کس که مایل به دیدار اوست باید این همه راه را به این دیار بشتابد و با علوم و فنون دقیق ملای شیعه و مفتی وهابی از خط شروع مسابقه طواف،  شروع به چرخیدن کند و هنگامی که آنقدر چرخید که یادش رفت برای چه  اینهمه می­چرخد به چراغ سبز و نه خط پایان مسابقه، بنگرد و آنگاه به خود آید که "حاجی!" مسابقه به پایان رسید!

چقدر برای مومنین همه چیز مهیاست و لبخند رضایت بخش حاج آقای کاروان که موذیانه با چشمهایش می خندد و مومنین را برای لذتی جسمانی و روحانی به نماز نساء می خواند تا مطابق با آخرین متد شرع انور، بتوانی این لیله القدر را به نحو احسن دلی از عزا درآوری و عیال از دست رفته ات را دوباره پیدا کنی و معاشقه و مغازله را اینبار نه با خدایت، بلکه با عیال دوباره حلال شده­ات بعد از ساعتها حرام شدن که به اندازه یک عمر می­مانست از نو آغاز کنی و خدایت را شاکر باشی که با این شل و سفت کردن ریسمان الهی، از نعمات مادی چه حظی روحانی خواهی برد و تو همچنان بیهوده می چرخی و می چرخی و می چرخی تا این خواب از سرت می پرد. و ساعت­ات زنگ می­زند که ای بی خبر خفته به راه! برخیز که دارد دیر می­شود و مترو شلوغ می­شود و رئیس­ات غرغر می­کند و برگه مرخصی­ات را به اکراه امضاء می­کند.

و تو هنوز داری میان این سایه روشن­های عقل و جنون مانند آونگی دیوانه وار پیچ و تاب می­خوری و نمی دانی که آیا خدایت از سر دیوار صبح، دارد تو را سرک می­کشد یا رئیس ات! که تمام شب را خواب ترسیم کردن جدولی می­بیند که تو باید آن را تهیه کنی و تو هنوز به هیچ کجا متصل نشده­ای که نه خدایت را داری و نه رئیس ات را و نه کارت را و نه آغوش گرم همسرت را و نه دلی رها شده در شوق معبودی که این همه را را به هوای او دویده و چرخیده ای!!

+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 17:24  توسط متین 

زندگی ام آه بلندی است

به بلندای قامت پدری که ایستاده مرد.

و دختری که سر بالین کتاب خوابید.

و پسری که نیمه پنهانم بود.

و همسری که از بودنم بزرگتر شد.

و خواهری که مادرم شد.

چه زود تمام شد

هر کس را یکبار مهلت زندگی داده اند!!

+ نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 9:28  توسط متین 

آن سالها کتابی چاپ شده بود به نام "یک بستر و دو رویا". اگرچه الان چیزی از محتوی آن کتاب تاریخی بخاطرم نمانده است جز نام روی جلد آن و معنی زیبا و لطیفی که دستمایه و انگیزه نوشتن این مطلب گردید ، اخیرا کتابی را بصورت pdf خواندم به نام "قدمت روی چشم" نوشته سرژ میشل.

 او در این کتاب الکترونیکی که مانند خیلی دیگر از نویسندگان وطنی نتوانسته و نمی­تواند مجوز انتشار از وزارت معظم "گشت ارشاد" بگیرد در قالب یک خبرنگار و اصلا آدمی که از جنس فرهنگ ما نیست و اصالتا فرانسوی است ولی عاشق ایران و مشرق زمین، سفری به ایران کرده است و از شمال و جنوب و شرق و غرب از تهران و بوشهر و طبس و سنندج و ... بازدید کرده است. او هم از این "بستر" پهناور، چه "رویاهای" شیرینی را عیان دیده است. او مانند دوربینی بی طرف، حتی به بازارهای هزار تویه خودمان در این شهر شلوغ سرک کشیده است و از تابلوفرش­هایی دیدن کرده است که عکسهای عریان و یا نیمه عریان زنان شرقی را با ابریشم توسط هنرمندان غیور و متعصب تبریزی! بافته­اند که تا به امروز من به عنوان یک ایرانی علاقمند به هنر فرش بافی، از وجود تنوع این قالیچه­های زیبا و بی ناموس، بی خبر بوده­ام!!

یکی از نکات جالب و پند آموز این کتاب، تکرار همان داستان و یا قصه دیرینه­ای است که در سی سال اخیر بدجوری به آن عادت کرده­ایم و آن را همه نویسندگان و شعرا و عاشقان این آب و خاک به هر نحوی که توانسته­اند بخوبی بیان کرده­اند به این مضمون که در لابلای این حوادث تلخ و شیرین و این فرهنگ جا افتاده­ برای مردمش، لایه­های دیگری هم در جریان است و پدیده­ای به نام دوروئی که در یک کلمه من به آن "نقاب" می­گویم.

اینکه من دزد و کلاهبردار صبح از خانه بیرون می­زنم و برای بدست آوردن طعمه و شکاری که بدجوری باعث ترشح اسید معده­ام شده است خودم را یک حقوقدان و یا یک "بیزینس من" تمام عیار جا می­زنم و یک کیف سامسونت بدست می­گیرم و علاوه بر چند ورق پاره نصف نان بربری  را در آن جا می­دهم ولی قیافه حق به جانب می­گیرم و طرف مقابلم را با چند کلمه قلمبه سلمبه مسحور می­کنم و برایش نقشه می­کشم تا روزی در موعدش گوشت و استخوانش را یکجا به نیش کشم و یا اینکه من یک لا قبای بی چیز، خودم را یک شاعر و عارف جا می­زنم و دو خط شعر از جامی و حافظ و ایضا سهراب سپهری می­خوانم و طرف را سر کوچه گیر می­اندازم و مخش را می­زنم و از ادبیات و هنر و فلسفه و اینجور چیزها برایش به هم می­بافم و وقتی اعتماد طرف را بخوبی جلب کردم یک وام حسابی از او درخواست می­کنم و چک تضمین­اش را از همسایه­ام می­گیرم و او را یک عمر گرفتار بانک و صندوق می­کنم ، از جنس بعضی از مطالبی است که این کتاب الکترونیکی ذهنم را به خود مشغول ساخته است .

سطرهایی از این کتاب مرا بدجوری بر سر یک دوراهی قرار می­دهد که هیچ چیزی را در همان سطحی که اتفاق می­افتد باور نکنم چون اگرفی­المثل بزرگترین هیئتی در روز عاشورا از محله مجیدیه تهران به راه می­افتد و با علم چهل تیغه­اش خیابان چهل و پنج متری را بند می­آورد اما در عین حال همین محله، بهترین عرق­های دست ساز را تولید که غم حسین و یارانش را برای یکسال دیگر از دلت می­زداید و یا اینکه چند محله پایینتر دو برادر ریش و پشم دار مسالمت آمیز در کنار یکدیگر زندگی می­کنند که یکی قربت­الی الله با اشاره مافوق، بر ترک موتورش می­پرد و باطوم می­زند و تیزی می­کشد و زلف به قیچی می­برد ولی برادرش پنهانی و در غیاب برادرش که برای قضای حاجت بیرون رفته است از همه اینها اعلام برائت می­کند و استغفار می­طلبد بی آنکه برادرش آگاه باشد.

آنروز که از جلوی سفارت انگلیس می­گذشتم دیدم که بعد از حمله نیروهای خودی و البته خودسر، حفاظ امنیتی به دور آن کشیده­اند که یعنی ای استعمارگر پیر ما تو را از شر مهاجمان حفظ کرده­ایم و ... و کیست که باور کند این حرفها را چون که ورای این داستانها، قصه دیگری هم در زیر پوست این دیار شبزده در جریان است و این واضح­ترین و آشکارترین پیامی بود که در این کتاب 444 صفحه­ای آنچنان تلائلو و روشنی داشت که داشت حالم از خودم و لایه لایه زندگی کردنم به هم می­خورد و چاره­ای نبود جز آنکه خودم را باید دلداری می­دادم که هر پدیده­ای ریشه­ای دارد و این ریشه­ها آنقدر عیان­اند که کمتر کسی است نداند که باید از این جو استحمار شده، بیرون آمد و رو راست زندگی کرد تا این نقاب که حالا از جنس صورتمان شده است، چون چرکی کثیف و مذموم از ما بریزد تا هویت واقعی­مان آشکار شود.

+ نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 23:13  توسط متین 

دیروز به طور اتفاقی وبلاگ "بهنود" را می­دیدم. چقدر افسوس خوردم به حال خودم و یا سایر دوستانم که با دست خالی و با انگشت و پنجه و ناخن باید آب از دل کویر بیرون بکشند و در شوره زار درختی بنشانند و با اشک چشم آبش دهند و بزرگش کنند و در آخر بگویند که ما درختی برآوردیم از دل کویر!

دنیای فراخ و بی مرز آنسو کجا و دنیای وهم و خیال و کاملا ذهنی و بدور از واقعیت­های ملموس این سو کجا؟! نگارخانه­های فراوان و فیلم­های بی سانسور و بی حد و مرز آنسو کجا و سگ دو زدن­های یک نویسنده معروف اینجا که برای چاپ کردن کتاب تازه نوشته­اش به هر خس و خاشاک دولتی متوسل شده است که حالا تا "کلنل" من نمرده است بیایید و مجوز انتشار آن را بدهید در این سوی دنیا کجا؟!

دنیای وسیع علم و علم آموزی آنسو کجا و هزینه کلان شکستن پیپت یا بورت دختر دانشجویم که پولش را باید به حساب دانشگاه واریز کنم کجا؟!

دنیای فراخ تحقیق و تتبع در مدرن­ترین کتابخانه­ها و مراکز علمی و آموزشی آنها کجا و کتابخانه حقیر و فقیر و چند قفسه­ای شرکت ما کجا که رئیس وقت امور اداری­امان به اصرار می­خواست  زوائد آن را به دور اندازیم کجا؟!

پدر بزرگی داشتم که در عصر آهن و زغال مدرسه­ای ساخت به سبک و سیاق امروزی که بچه­ها به جای نشستن بر روی گلیم و جاجیم و بازکردن قرآن بر روی رحل­های چوبی و آکورد گرفتن بر طبق آیات قرآنی، مدرسه­ای تاسیس کرد که نیمکت داشت و تخته سیاه داشت و گچ داشت و معلم­های متعدد داشت و زنگ تفریح داشت و ....

و این تازه دوران شروع عصر مدرن و جدیدی بود که داشت مثل یک مار از خود پوست می­انداخت و آدمی نو می­شد و از گذشته­های نکبت بارش منخلع می­شد و به کسوتی جدید در می­آمد تا آنکه نفخه­ای در این سوی جهان پیچید و همه مردگان از قبر برخاستند و روز از نو روزی از نو آغاز شد و همگان بار بر شتران بستند و از دروازه شمیران رو به سوی دروازه عراق آوردند و تمدن و تجدد را یکسره به فراموشی سپردند و زمان و مکان خویش را یکسره  از یاد بردند و ما را به همان وادی قبلی برگرداندند که پدرانمان با سنگ چخماق شعله بر می­افروختند و فرزندانمان در پی آهوان تیزپا برآمده بودند.

خوشا به حال آقای بهنود که دنیای جدید و تکثیر شونده­اش هنوز مجالی برای تازه نوشتن و بروز نوشتن را برایش باقی گذاشته است نه ما که باید خودمان چیزی را علیرغم همه این محدودیت­ها خلق کنیم و پرورشش دهیم و بزرگش کنیم و نان و آبش بدهیم و پروارش کنیم که تازه معلوم نیست آنچه می­گوییم لاطائلات است یا حرف راست و قابل شنیدن!

+ نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 19:42  توسط متین 

مادر بزرگ آلزایمر دارد. او در سن هشتاد و هشت سالگی هنوز سراغ مادرش را می­گیرد. او از نوه­اش می­خواهد که او را به خانه مادرش ببرد. مادر او بیست و چند سال است که مرده است. مادر این مادر بزرگ هم مثل فرزندش بیماری فراموشی داشت.

فراموشی نعمتی است که خداوند آن را به کسانی هبه می­کند که می­خواهند همه چیز را فراموش کنند اما به نظر من درد آدمها در به یاد آوردن است نه در فراموشی!

من مردی را می­شناسم که هر روز در حق­اش دعا می­کنم که به فراموشی دچار شود. اما او هیچوقت هیچ چیز را فراموش نمی­کند. او رنگ لباس سبز نوه­اش را در بیست و دو سال قبل هنوز به خاطر دارد. او هنوز چند جعبه سیب درشت و آبدار و چند گونی پرتقال را که برای میهمانان ناخوانده و مقیم خانه­اش آورده بود فراموش نمی­کند. او در به یاد آوردن خاطرات تلخ و پوسیده­ای که نسل­هایی بعد از آن مرده­اند هنوز ذهنش مثل یک ساعت که تازه کوکش کرده­اند همچنان دقیق و بی اشتباه کار می­کند.

این مرد داماد همان مادر بزرگ است و من مثل خبرنگاری هستم که می­خواهد همه چیز را بنویسد و از هر صحنه­ای عکس بگیرد و آن را در قاب کوچک این روزگار جا دهد تا اگر روزی خدای ناکرده مثل مادر بزرگ شد همه چیز را از یاد نبرد و اگر مثل داماد آن مادر بزرگ شد جانش را بیهوده از غم و اندوه نفرساید و بر رنج­های کوچک و سطحی همین آدمهایی که عمری مثل یک کرم بر سطح ناهموار زندگی لغزیده­اند عمرش را به بیهودگی نگذراند.

+ نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 9:56  توسط متین 

چه رسم خوشایندی است این سالنامه­ها و ویژه نامه­هایی که بعد از هر سالی که سر همه گذشته­اند، کهنه­ها را نو می­کنند و یادآور خاطرات روزها و ایامی می­شوند که بعضی همچون جان کندن مریض­های محتضری می­مانند که نه می­روند و نه می­مانند و بعضی چون آب روان و خوشگوار چنان از حلقوم خشکیده و عطشناک یک تشنه لب فرورفته­اند که از شوق فرونشاندن آن عطش، خود آب را به فراموشی سپرده­اند.

این کارنامه چقدر مثل اعلام نمرات دانشجویان در یک روز معین می­ماند که آن را مثل روزنامه­های دیواری به در و دیوار دانشگاهی می­چسبانند که وقتی به سراغ آن می­روی تازه دلت نمی­آید که اسمت را پیدا کنی و دل و جراتش را نداری که نمره­ات را ببینی.

حوادث میمون و نامیمونی که از سر یک سال می­گذرند از سیاست و اقتصادش گرفته تا علم و هنر و اجتماعش فقط این حسن را دارد که گاهی مثل یک تلنگر به یادت می­آورد که ایام چگونه گذشت و چرا گذشت و چه چیز بر جای خواهد ماند و اصلا تو کجا ایستاده­ای و حوادث و اتفاقات چگونه می­آیند و چگونه می­گذرند و تو باید چه بکنی و چه واکنشی نشان دهی و ...

اما این یادآوری خودش هزار جور است که اگر کیهانیست باشی و بخواهی ورود در مسائل سیاسی و اجتماعی آنچه گذشت بکنی فقط باید حالیت کنند که خدا یکی است و رهبر یکی است و دشمن یکی است و پل صراط یکی است و آنکه از این پل نازک و برنده­تر از زبان مدیر مسسئولش  درقعر حضیض فرو افتد همان آقا مجید خودمان است که فقط تیتر روزنامه­های شرق و اعتماد را می­خواند و زیر چشمی تیترهای دشمن شکن کیهان را هم نگاه می­کند.

اما اگر قراربود خدا در فهم تنگ من و تو قرار بگیرد و هیچ درک و فهمی ورایش قرار نگیرد، می­شد همان حسن آقای نجار خودمان که ملاک خوبی و زشتی و پلیدی و پاکی­اش همان تفسیرهای خداگونه بازجویی می­شد که پروژه تواب سازی­اش جز به قتل و جرم و جنایت منتهی نمی­شد که ویژه نامه آن هم مثل آهی بر دل ماند و هرگز برنیامد.

ولی من فارغ از این حرفها فقط دل بسته­ام به تنگ ماهی بلور کوچک و ساده­ای که یک پسر بچه شیطان و دوست داشتنی، دم ماهی تپول خود را از شوق شکاری که برای او دست نیافتنی بود قطع کرده بود.

اما این چه بهاری است که مرا به دنبال خودش می­کشاند و قبل از آنکه من متوجه جوانه برآوردن برگ درختان باشم و بزرگ شدن جوجه کلاغها و گنجشکهایی که دور از چشم من و تو و بی رخصت من و تو سر از تخم برآورده­اند و دارند بزرگ می­شوند و درختان تازه رسته گز و تاق در یک نجوای پنهانی و سری و مرموز، از پدران و مادران خود سر ماندن و ریشه برآوردن و طاقت آوردن و سکوت کردن و سوختن و تحمل کردن را در کویر می­آموزند که تابستانش جگر سوز و زمستانش استخوان سوز، بی آنکه اجازه و رخصتی بگیرند از من و مایی که فقط بیست و نه اسفند را می­فهمیم و یک روز مانده به عید را و تعطیلی را و آجیل و تخمه و خرید شب عید را و ناهار درست کردن روز اول را و دعوت میهمانان ناخوانده و خوانده را و تبریک عید را و پاسخ اس ام اس های تکراری و از سرواکنی را و به یاد آوردن پدری که عمود و خیمه این چادر درهم ریخته­ای که حالا نیست تا دستی در جیب برد و پاکت­های از قبل آماده شده را که بر روی آن نوشته است تقدیم به پسر عزیزم ح.م و یا م.م که سال نو مبارک و مبلغی شایسته و درخور دل پاکش در داخل آن بگذارد و سالی را از سر وا کند تا سالی دیگر که بر همین روش آنهایی را هم که از راه دور به نزد او شتافته­اند راضی کند.

اما خوشا به حال ماهی­های چاق و تنبل این کاسه گدایی عید که بی­انگیزه­تر و یا عاقل­تر از آنند که بخواهند حتی در یک حوض بزرگ پر آب به نشاط درآیند.

من دغدغه­های یک ماهی را که فقط به آب می­اندیشد می­دانم. من دغدغه­های جوجه کلاغی را فقط در فکر برداشتن کالباس­های خرد شده برای گربه­های تنبل و بی عرضه در یک روز صبح سرد پاییزی که در مسیر راهم است، می­دانم. من نگرانی­های نامه رسان همیشه زخمی را که هر روز با موتورش حادثه­ای برایش پیش می­آید برای یکسال دیگر ماندن و رسیدن به سن بازنشستگی می­فهمم. من انتظار روزهای پایانی عمر کسی را که هر نوروز وصیت نامه شفاهی­اش را برای بچه­هایش واگو می­کند می­فهمم. من انتظار روزهای سپری شده کسی را که دهها خزان و بهار بر عمر او رفته است و بر نگین کلاه هیچ پادشاهی هم دل نبسته است می­دانم.

من خود از جنس بهاری شده­ام که می­دانم در سیلی اولین باد خزانی که بر بوستان دلها می­وزد از جنس آرزوهای باغبانی می­شوم که دیوار کاهگلی باغش را آنقدر بالا می­برد تا دست تطاول هیچ کودکی نتواند سر از سر باغش در فصل بهاری که رویش رگبرگ­هایش، معجزه آب و باد و خاک و سر دانای رازدار جهان است، درآورد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 8:56  توسط متین