تبليغاتX
.

 

يكي از دوستانم كه معلم مدرسه يكي از روستاهاي زنجان است مي‌گفت از بچه‌ها خواسته بودم كه در مورد روز پدر انشاء  بنويسند.

يكي از بچه‌ها نوشته بود من عاشق دستهاي پدرم هستم چون آنقدر زبر و زمخت است كه جون مي‌دهد براي خاراندن پشتم ولي ننه‌ام مي‌گويد كه كاش بابات در شهر كار مي‌كرد تا مجبور نبود دستهاي پينه بسته‌اش را حنا بگذارد. اما من به او گفتم كه من هميشه دستهاي پدرم را دوست دارم حتي زماني كه به صورتم دست مي‌كشد.

 

روز پدر مبارك!

+ نوشته شده توسط متین در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 11:39 |

يه روز كه آدم و حوا داشتن تو باغ بهشت قدم مي‌زدن ييهو چشم حوا افتاد به يك سيب درشت قرمزي كه بد جوري روي اون شاخه كه دستش نمي‌رسيد، چشمك مي‌زد. حوا رو به آدم كرد و گفت عزيزم ميتوني بري بالاي درخت و اون سيب رو برام بچيني؟ آدم كه از چشماي خمار و كمر پاستيلي حوا داشت دلش قيلي ويلي ميرفت گفت آخه حوا جون ...! حوا با عشوه اي كه دل آدمو ريز ريز ميكرد گفت آخه نداره عزيزم ميدونم كه هيچي اون زير پات نيست ولي قربونت برم اصلا دلت مياد منو تو حسرت اون سيب بذاري.....آدم كه ديگه دلش طاقت نميآورد در حاليكه داشت مثل موم آب ميشد صداي نرم و لطيف و مخملي حوا رو شنيد كه بيخ لاله گوشش داشت ميگفت عزيزم وقتي تو ميري بالاي درخت من از اين پائين احساس ميكنم كه تعداد سيبهاي اين باغ خيلي بيشتر و خوشمزه تر ميشه پس جون من برو بالا. بذار همه سيبهاي قشنگ زندگي رو يكجا ببينم! آدم كه از همون اول خلقت، يك كمي سرشت‌اش با فطرت الاغ قاطي پاطي شده بود نتونست مقاومت كنه و پريد بالا و اولين و دومين و ... شاخه را گرفت و .....

چندين سال بعد آدم و حوا تا چشم باز كردن خودشونو تو يك باغ پر از سيب تو دماوند ديدند. حوا در حالي كه يك بچه رو با چادر به پشتش بسته بود و يك بچه هفت ماهه هم تو شكم داشت به سختي دولا شده بود و سيب‌هاي لك شده و گنديده رو از زير درختاي سيب جمع ميكرد و زير لب غرولند مي‌كرد كه هر چي به اين آدم گور به گور شده ميگم بيا اين سيبها رو قبل از افتادن بچين، مردكه لندهور به هيچ چيزش حساب نميكنه و خبر مرگش همه‌اش لم داده يه گوشه‌اي و يه قل دو قل بازي ميكنه!

پسر چهارم آدم كه داشت اون ورا بازي ميكرد دوان دوان اومد و گفت بابا... دختر خانمي كه تو باغ بغلي كار ميكنه اومده دم در و كارت داره. ميگه بابات ميتونه بياد در سيب چيدن كمكم كنه؟ آدم يه لحظه نيم خيز شد اما چشاشو بست و از نو ياد اون چشمها و عشوه‌‌ها و غمزه‌هاي سراسر پاستيلي افتاد و رو به بچه اش كرد و گفت برو به اون دختر خانم بگو ما امسال فقط گردو جمع ميكنيم چون سيب حوا تو گلوي من و سيب من تو شكم ننه‌ات هر روز بزرگ و بزرگتر ميشه! آدم در حالي داشت اين حرفو ميزد كه ميدونست درختاي سيب باغ بغلي همه‌اش پيونديه و اين درختا نژادا اينقدر كوچيكند كه نياز به بالا رفتن از درخت نيست.

در همون حالي كه بچه ميدويد تا پيام باباشو به اون خانم برسونه آدم يواشكي از جاش بلند شد و زير چشمي حوا رو نيگاه كرد كه هن و هن كنان داشت سيب جمع ميكرد. آدم رفت و از پشت پرچين، درختا و سيبها و همه چيز خونه بغلي رو ورانداز كرد و تو دلش داشت فكر مي‌كرد چجوري ميتونه بهش كمك كنه!!

+ نوشته شده توسط متین در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 14:27 |

تمدن زائيده ساعاتي است كه انسان از خود فارغ (بيگانه ) بوده است.

                                                                                    علي شريعتي

********************************************************

عقيده دانشمندان علوم اجتماعي بر اين است كه تمدن ها زماني بوجود آمده و رشد كرده اند كه در گوشه و كنار جهان كسي را مي ديده اي كه آرام آرام از ديگران فاصله ميگيرد و به كنج انزوائي مي‌خزد و به فكر فرو مي‌رود كه چرا مثلا زمين بايد گرد باشد. چرا سيب از درخت مي‌افتد و به هوا نمي رود و چرا لعاب كاشي ترك مي‌خورد و چرا در دولت احمديه پاي هر استدلالي مي‌لنگد و چرا جماعتي كه مي توانست با هوش و درايت خود سرنوشت تاريخ را طور ديگري رقم بزند مانند موشي در تله روزگار خود گرفتار آمده است و ...

اما اين فارغ بودن از خود و خود را گم كردن درزندگي هاي روزمره و پيدا شدن در يك حقيقت بزرگتر و شناختن و درك روابط پيچيده اشيا عالم در اين ديار، خود حكايت عجيب وغريبي دارد .

با همه احترام و عظمتي كه براي تاريخ قائلم متاسفانه اين ايراد بزرگ را به او دارم كه تاريخ هميشه دوزاري‌اش در كوتاه مدت دير مي‌افتد. مثلا در كوتاه مدت هرگز متوجه نمي شود كه فلان لات سر كوچه در ايام عزاداري علم 450 كيلوئي بلند مي‌كرده و قمه مي‌زده است و گل به سرش ميماليده و شبها از باد فتق به خود مي‌پيچيده و اما در خلوت خود يعني آن هنگام كه هيچ چشمي او را نمي‌پائيده و به عبارتي در لحظاتي قرار مي‌گرفته كه مي‌توانسته از خود فارغ شود و به فكرفرو رود، ديده شده كه خواهر و مادر هر چه جماعت ح‌ز‌ب ا.. را پيش چشمش مي‌اورده و براي حفظ شان و آبروي خود مجبور بوده آن شب با تخ.. ورم كرده بخوابد و حسين و زينب و علي اصغر و علي اكبر و مش رمضون تكيه دار را به باد فحش بگيرد و وام قرض الحسنه صندوق سر كوچه‌اش را خرج بواسير بيرون زده اش بكند و ...

تاريخ زماني حقايق را مي‌نويسد كه شش نسل از خاك شدن ما گذشته است و آنوقت فرزندان ما مجددا دچار همان حماقت هائي خواهند شد كه ما را به آن متهم ميكردند. و اين داستان همچنان تكرار خواهد شد.

اينكه چرا فارغ از خود بودن، ما را راه به جائي نبرده است  شايد تاريخ،  دويست سال بعد بگويد كه پدر جان! تو اصلا بجز فارغ شدن همسرت  از فراغت چه ميفهميده‌اي؟ تو رها كردن و ول گشتن را با انديشيدن و ثبت كردن و سنجيدن و مقايسه كردن و امثال آن اشتباه گرفته اي!

پس بنشين و نظاره گر باش از اين قافله بزرگ و سريعي كه از كنار تو ميگذرد. و آنگاه تو مي انديشي به پاهاي زخمي و خر لنگ و آفتاب تموز و كوزه خالي آبي كه اميد نداري به نزديكترين آبادي برسي تا در سايه چوب خشكيده درختي كه شاخه هايش را هم براي زمستان سردشان بريده‌اند نفسي تازه كني.

+ نوشته شده توسط متین در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 14:37 |

 

فرفره‌های رنگی در ظهر داغ تابستان با خیال آن بچه ها می‌رقصیدند

          وقتی که بچه ها نفس نفس زنان از دویدن باز می‌ایستادند آنها هم می‌ایستادند.

                                                                                            این اولین درس زندگی است

                                                                                                   که برای باز نایستادن

                                                                                                                 باید دوید و دوید ....

******************************************************   

از پله‌های بخش انکولوژی که بالا می‌روم،  صدای قطرات بلئومایسین را که برای درمان تومورهای سرطانی ریه در رگهای فرشید چهل و دو ساله می دوند مرا سرگردان می‌کند. برق رفته است و پله ها را نفس زنان و بی وقفه بالا می‌روم. فرشید می‌گوید زندگی‌ام را دارم یکجا می‌فروشم تا برای دو فرزند کوچکم آینده مبهمی را بخرم که بدون حضور من از سختی‌هایش عبور کنند. به سر بی مویش دستی می‌کشم. همه ذهنم پاک می‌شود. بی اختیار به چشم‌های همسرش مینگرم که توان اشک ریختن ندارند و بچه هایش را میبینم که همین الان دارند در محوطه باصفای بیرون بخش بازی می‌کنند.

امشب تولد پویا است. جشن مفصل تولد یک سالگی‌اش. همه از 20 روز قبل برای این شب با شکوه دعوت شده‌اند. از شش تا کوچه آنطرف‌ترمی‌توانی خانه را پیدا کنی. صدای ضرباهنگ‌ها فضا را می‌کوبند و جائی برای پارک کردن ماشین نیست. در میان هلهله‌ و شادی پدرها و مادرها بچه های ناناز و مامانی با بغل بغل هدیه می‌آیند و شادند و چهره‌هایشان بشاش و خندان و فارغ از هر رنجی که شاید آمده اند همین یک امشب را بی دغدغه تا فردا با هم باشند و دستی بیفشانند و پای بکوبند و رها کنند حس‌های ثقیل و وزین خود را که دائما به زمینمان  چسبانده است .

نسرین خانم با سینه های درشت و لرزانش به استقبالمان می‌آید و ما هم میرویم که کم کم به فراموشی بسپاریم رنجهائی را هر روز از ما بزرگتر می‌شوند و در ما میزیند و تکثیر می شوند. می‌رویم تا خود را به این کوبش‌های شاد  بسپاریم تا امشب تولد ما باشد و احساس کنیم که هنوز چند ساعتی از تولدمان نگذشته است و به نسیان بسپاریم احساس خفگی و ملال آوری را که هر روز می‌خواهد مثل آبی از سر ما بگذرد و بعد ما را در بیابان بی انتهای بی آبی و تشنگی رهایمان کند و هرم آفتاب ما را بخار کند و ذراتمان را متلاشی کند بی آنکه حتی همسایمان بفهمد و وجدان خفته کسی بیدار شود و سراغمان را بگیرد و نگرانمان باشد.

شوهر ملوک خانم قبل از ورود به مجلش چنان سیاه مست است که جائی برای جامی دیگر نگذاشته است. بی وقفه نیش‌اش تا بناگوشش باز است و مستانه میرقصد و دائما جاهائی را موس موس میکند ولی ملوک خانم مثل اکوان دیو جلواش حاضر است و نگاهش را از این و آن می‌دزدد اما خودش با آن باسن عظیم الجثه‌اش چنان قری میدهد که پیر و جوان سوت می‌زنند. در این میان فقط فرشته جون فرصت یافته است تا دلی از عزا درآورد و چیز‌هائی را تجربه کند که تا دیروز فقط حسرتش را داشت.

در خنکای صبح و قبل از دمیدن آفتاب که باز می‌خواهد همه آتش‌اش را یکجا بر جانمان بریزد بیرون میزنیم و خود را به بستر نرم و سردی میسپاریم تا خستگی از پایمان بیرون کنیم تا فردا باز همان پله‌های بخش انکولوژی را که فرشید با هزاران آرزوی کوچک و بزرگ خفته است بالا رویم و هر روز در مسیر برگشت و بر روی سنگفرش پیاده رو زندگی که سایبان های رنگی‌ مغازه‌های کوچک و بزرگ سرمان را به فرودی ناخواسته فرمان میدهند پایین بیاوریم و در دل آرزو کنیم تا شاید بلئومایسین هم بتواند سلول‌های سنگفرشی تومورهای ریه فرشید را پای درآورند و کودکانش را شانسی دوباره بدهد تا دستان پر مهر پدر را بگیرند که برایشان بستنی می‌خرد و بعد از ظهرها به پارک میبردشان و دوست دارند در جشن تولد چند سالگی پویا که حالا برای خودش مردی شده است بروند و فیفا بازی کنند.

+ نوشته شده توسط متین در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 12:39 |

سال آخر دبیرستان موقعی که امتحان ادبیات فارسی داشتیم شعری داده بودند از حافظ که آن را معنی کنیم. این بیت چنین بود:

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش

نمره اختصاص یافته به این سئوال 25/. بود.

الان درست خاطرم نیست که دقیقا چه جوابی به این سئوال دادم اما همینقدر میدانم که نمره کامل این سئوال را گرفتم. خون دل خوردن و خر مهره بازار لعل را شکستن و پالان بر روی اسب تازی گذاشتن و طوق زرین بر گردن خر گذاشتن و آخر سر فریادت به هیچ کجا نرسیدن و هزاران مثال از این دست، حکایت دیر آشنائی است و از تجربیات و آموزه‌های بی چون و چرای هر کدام از ما ابناء این آب و خاک.

ولی همکار برآشفته من که دیگ صبر و تحملش دو تا قل بیشتر از من زده بود از این بیت شعر غافل بود که:

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

الآن دارم فکر میکنم که نمره اندک این سئوال چه نمره بزرگی در همه زندگی دارد و اگر کسی هم آنروز نتوانست به این سئوال پاسخ دهد امروز روزگار حالی اش می‌کند که یک من ماست چقدر کره دارد.

+ نوشته شده توسط متین در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:7 |

عبدالرضا کارمند کم سابقه واحد بازرگانی، فاقد کد ملی، صادره از زابل با چهره گندمگون و شکم گرد و قلمبه با قد کوتاه در حالیکه مدام دو دندان مصنوعی جلوئی فک پایینی‌اش را با نوک زبان از سرجایش بلند میکرد و باز با یک فشار آن را به سر جای خودش برمیگرداند دیگر حوصله درآوردن دو دندان کوچک و سایر اعضا و جوارحش را نداشت.

عبدالرضا شش سال بود که با یک دختر سفید و چشم خاکستری ازدواج کرده بود تا به خیال خودش در سفیدی او سیاهی‌اش رنگ ببازد. او عاشق چشمهایش بود و زندگی‌اشان میرفت که خود را در آئینه لب طاقچه کم کم بزک کند.

اما چشم خاکستری همه جور چشمی را دوست داشت از رنگ چشمان مشکی عبدالرضا گرفته تا رنگ چشمهای میشی قصاب محل و رنگ سبز چشم‌های آقای همسایه بغلی که شبها بدجوری خودشان را به در و دیوار می‌زدند و آنوقت تمام اعضای اسفل السافلین چشم خاکستری تیر می‌کشید و بی اختیار به تن پشمالوی عبدالرضا که مثل توله خرس خوابیده بود دست می‌کشید و چشمهایش را به سیاهی شب می‌سپرد تا در روز بر روی آفتاب باز کند و در چشمان پر جذبه گوزن های نر زل بزند که از یک خواب رخوت انگیز بعد از آن جنگ ها و جفتگیری‌های وحشیانه هنوز در فکر شکار ماده های بیشتر بودند.

عبدالرضا صبحها با شتاب به محل کار خود می‌دوید تا از سرکوفت مدیر در امان بماند و شبها افتان و خیزان در حالی که هزاران بار دندانهای جلوئی اش را بالا و پائین کرده بود گاهی سری به خیابان بخارست می‌زد تا عطر ماگنولیای مورد علاقه چشم خاکستری را بخرد.

عبدالرضا را دو برادر بود به نام‌های احمد رضا و غلامرضا. دو مارمولک صحرای سیستان که چه خوب استتار میکردند چشم‌های سیاهشان را در برابر چشمان خاکستری و سبز و میشی هر جنبنده‌ای، که هرگز کسی متوجه حضورشان نمی شد تا آنکه ناگهان بدام میکشیدند طعمه خود را با آن زبان بلند و چسبناکشان و فرو میدادند تا انتهای حلقومی که راه خروج آن از سوراخ سوزن تنگ تر بود.حتی چشم خاکستری با چشمان هوس آلود و زیرک خود نتوانست از کمند این دو شکارچی قابل بگریزد و هرگز از حضور آن دو که هر روز او را می پائیدند با خبر نگردید. تا آنکه رازهای مگوی این چشم های خاکستری که می‌رفت همچون خاکستری سبک بر باد رود از پرده ها برون افتاد و مارمولک های استتار شده از جای خود جنبیدند و عبدالرضا را که هرگز نمی‌توانست این شوخ چشمی بی‌شرمانه را بپذیرد، متقاعد کردند که مدت‌هاست در تعقیب اویند و سرانجام به چشم‌های از حدقه درآمده و حریصانه‌ای گوزن های فحل شده‌ای رسیده‌اند که خر را با خور و مرده را با گور بلعیده‌اند و در حوض چشمهای خاکستری غسل جنابت کرده‌اند و وضوی عشق ساخته‌اند و بر سجاده شکر ایستاده اند و خدای را سپاس می‌گذارند که شمشیر‌های زنگار گرفته را به صیقل عشق جلا داده‌ اند...

شش ماه بعد در حالی که عبدالرضا هنوز عاشقانه چشم خاکستری را می‌پرستید به همراه دو پسر کوچکش در جمع همکاران نشسته بود و در حالی که به بچه‌هایش زل زده بودوبه آرامی دندانهای جلوی‌اش را با زبان بیرون می‌کشید گفت "من سزاوار این همه بی ناموسی نبودم!! "

+ نوشته شده توسط متین در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:46 |

آن بهار بهانه‌ای بود برای سفر به خطه جنوب، به دیار علی دلواری، به دیار دلبرکانی دلیر، از تنگستان‌های غیرت و شعور.

 چه لحظات دل انگیزی دارد فرود آمدن در فرودگاه بوشهر، احساس شگفت انگیز پرنده‌ای را می‌ماند که به شوق دیداری پر گشوده‌ای و سرانجام از روی آبهای گرم، در آن لحظات بی وزنی، بر روی اسکله‌ای به وسعت یک باند می‌نشینی و سبکبال و رها از سفر درازی که شوق دیدار بیتابت کرده است می‌نشینی و ناگهان، نخل های معصوم و مغرور همه پنجره ها و همه دیدگانت را پر می‌کنند و تو افسوس میخوری که دوربینت را جا گذاشته‌ای بر لب طاقچه فراموشی.

شوق نخلها، از پلکان بلند پرواز، به زیرت میکشند و تو را به خود می‌خوانند و از هیبت و شکوه و غرور همچنان در تو مینگرند تا به پایشان در می‌افتی و سر را برای دیدن بلندترین شاخه‌هایشان به آسمان بلند می‌کنی و بر رطب های کالشان مینگری که بدنبال یک آبستنی رخوت انگیز، اینچنین مادرانه در تو می‌نگرند و بر کودکان نارسی که بر سینه مادرشان چسبیده‌اند و قصد رها شدن ندارند مگر آنکه آفتابی بیرحمانه بر آنان بتازد و جدایشان سازد، به دست تبری و یا احساس بلوغی زودرس، تا خود حس غریب مادری را تجربه کنند.

هر چه هست باید صبور باشی و تا دمیدن آفتابی جهان سوز، باید منتظر بمانی تا شاهد تولد هزاران ساله آنها باشی که خیلی پیش تر از تو زیسته اند و آنگاه که تو هم نباشی، آنها همچنان ریشه در این خاک دارند و می‌زیند و می‌زایند و چشم براه مسافری هستند که همچون تو، در پای قامت بلند آنها لب به تحسین گشوده است و در دل آرزو میکند که کاش فرزند نخلستانی بودم که عطش‌های جگر سوز را اینچنین صبورانه تاب می‌آورند و زنده‌اند و می‌زیند و می‌زایند و ...ایستاده می‌میرند.

+ نوشته شده توسط متین در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 23:34 |

چه عاشق بود و بی قرار، موجی بود که ملتهب و بیتاب بر ساحل سخت و صخره‌ای می خورد و مایوس بر بستر اقیانوس وش خود بر می‌گشت، تا باز موجی گردد هراسان و پر شور و قصه غصه‌ای از سر گیرد و مواج و خروشان راهی در دل صخره‌های سخت بیابد و نومیدانه در انتظار بنشیند و باز ....

و این داستان تکرار همیشگی او بود و هر روز تجربتی نو در عشق‌های خام و پخته‌ای که سیرابش می‌ساخت و امیدش می‌داد و مامنی بود برای فرار از زندگی کسالت باری که نمی‌دانست چگونه باید آن را بسازد و بجوید و بنامدش و بخواندش.

از هزار تویه خیالات وهم انگیزی که بوی سرداب‌های سراب و نمور و نمناک می‌داد چه لذتی داشت چشم گشودن بر ستیغ کوه‌های بلندی که خورشید را انتظار می‌کشیدند و شناور شدن در خیال ابرهائی که هوای گریه داشتند و بال در بال کبوتران سفید پر گشودن در آبی آسمانها و دور شدن و گم شدن از تیر رس چشمان کودن و حسودی که به خاک چسبیده‌اند و شاد و مفرح از بوی عفنی که آزارشان نمی‌دهد...

و چنین شد که زندگی ودیعه‌ای گشت برای قلبی که عشق را فهمید و دم برنیاورد و عاشق ماند و عاشق زیست و همواره در این اندیشه جانش را فرسود تا کسی از پس او درآید و موجی شود و عشق را بفهمد و عاشق شود و آن راز سر به مهر را همچون دری گرانبها حفظ کند و در هوای او دم زند ...تا روزی که او نیز کسی را بیابد و این ودیعه پاک خیال انگیز را به همه دل‌های عاشقی بسپارد که نمی‌خواهند بی عشق زندگی کنند.

و اینک ای عزیز این ودیعه در دستان توست در آغوشش گیر و از گرمای وجودش، آتش در این زمستان سرد و فسرده بیفکن و... رها کن مرا دمی از این بار جانکاهی که دیگر تاب آن ندارم...

+ نوشته شده توسط متین در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 12:44 |
 

دیروز سر کوچه چند نفر ایستاده بودند و مات و مبهوت به یک ماشین پیکان، خیره شده بودند. یه عالمه شیشه خورده دور و بر ماشین ریخته بود و شیشه جلوی ماشین کاملا خرد شده و به کناری انداخته شده بود. با دیدن این صحنه تقریبا جای تردید برام باقی نموند که بالاخره یک آقا دزده کار خودشو کرده و به طمع برداشتن ضبط و بافر و بوفر و ... شیشه رو خرد کرده.

حس فضولی و یا همدردی باعث شد تا از سرعت قدمهام کاسته بشه. فردی که صاحب ماشین بود غمگین و مفلوک اما فکورانه داشت چونه‌اش رو میخاروند. ظاهرا همسایه‌اش که قصد دلجوئی از اونو داشت بهش میگفت "آخه مرد حسابی! تو اگه سوئیچت رو تو ماشین جا گذاشتی و درها قفل بودن چرا شیشه لچکی و کوچک در عقب رو نشکستی تا در ماشین رو باز کنی و سوئیچت رو برداری! حالا چرا زدی شیشه جلو رو شکستی؟!"

راننده ماشین هم با یک ژستی که انگار برای اولین باره یک همچین سوتی خفنی رو داده در حالی که سرش رو با حالت افسوس اینور و اونور تکون میداد گفت" نمیدونم چرا یک همچی اشتباهی کردم"؟!!؟

 

پ.ن – خواهش میکنم از اصل و نصب این آقا چیزی نپرسید که امکان نداره چیزی بگم چون از خین و خین ریزی بعدی‌اش میترسم!

 

+ نوشته شده توسط متین در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 18:23 |

 

تبریک سال نو گفتن ما هم مثل همان کودک خجالتی و کم روئی میماند که از بازار مسگرها عبور میکند و می‌خواهد با همان حنجره نازک کودکانه‌اش به گوش مسگرهای سنگین گوش و سالخورده‌ای که با چکش های بی امان، به جان مس‌های چکش خوار افتاده اند تا دیگی و یا مجمعه‌ای با حاشیه‌های دالبر شده که نهایت هنر و ظرافتشان است بفهماند که عمو جان! " بهار آمده است از سیمهای خاردار گذشته است".  و در میان هیاهوی این آشفه بازار که هر کس بر طبل خودش میکوبد فریاد براورد که: چه نشسته اید! آنسوی چارسوق درختان سیب شکوفه برآورده‌اند و آنطرف ترش مغازه‌های پر زرق و برق، آخرین تخفیف‌ها را برای محصولات مارگارت آستور و کریستین دیور و نینا ریچی و مدل زیر شلواری معشوقه ناپلئون بناپارت و دوست دختر آقای کلینتون و آبجی آیت الله ... را عرضه می‌کنند آنهم به چه قیمت نازلی؟! و در دل فریاد برآورد که آهای آمیز ممد نمد مال، ای که بجز نمد‌های پیچیده شده در زیر پای زمخت و مردانه، حتی مورچه‌ای را له نکرده‌ای لحظه‌ای سر برآور. از زباله دانی بازاری که جز نیرنگ و فریب کالائی برای عرضه نیاورده‌اند دور شو و از تحسین ملا محمد خان چاردهی برای نمد های پالان الاغش، به اندازه عمر کوتاه یک شکوفه بادام فاصله بگیر و در شکوفه های ارغوانی و سپید بنگر که که چگونه در پی حسی مرموز از خواب خرگوشی زمستان سخت و سرد دولت احمدیه (ادامه الله ظله ...) از خواب برخاسته‌اند. لحظه‌ای بایست و از تقلای بیهوده و پر کشمکشی که مردم هر روز در این خاک و خل میلولند و دائم دغدغه حمام رفتن مثل صبح‌های قدیم را دارند که صبحها مردانه است و عصرها زنانه و شبها قاطی پاطی، اندکی به خود آی و بنگر که چگونه بر اساس افسانه کهن، باسن مبارک این زمین از این شاخ گاو به آن شاخ  پریده است و بلبلی که امروز مخفیانه و نقاب زده  بر شاخ دود گرفته مناطق بیست گانه می‌خواند همان بلبل خوش الحان جوانی است که روزگاری در کوچه باغ های خاطره انگیز نیشابور عاشقانه  می‌خوانده است.

چقدر سخت و غم انگیز است که بخواهی از فلان حاجی شیرازی گیوه پوش با پاهای  بی جوراب و ریش توپی حنا زده که بوی گلاب میدهد و تسبیح زنان هر سال عاشورا سر کوچه می ایستاده و دسته تماشا میکرده است بخواهی که حاجی! بوی عطر بهار را که از سر دیوارهای کاهگلی کوچه باغها همه را مست و مدهوش کرده است، حس کن و بفهم و برای یکبار هم که شده به جای دعای جوشن کبیر و دعای سمات و زیارتنامه عاشورا که حس خوش همبستری با حورالعین را برایت تداعی میکند، به این بهار بیاندیش که چگونه مردگان زنده می شوند و تو هنوز در گور هزاران ساله خویش خفته ای!

+ نوشته شده توسط متین در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 20:46 |